![]() |
![]() |
|
| علمی - تحقیقی |
|
برگ برنده کرزی، نفوذ در درون تیم داکتر عبدالله
مبارزات انتخاباتی میان بیش از چهل تن از کاندیدان دومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در حالی به اوج خود رسیده است که به باور اکثر کارشناسان و توده های جامعه افغانستان، حامد کرزی و داکتر عبدالله به عنوان بزرگترین رقبای این انتخابات به حساب می آیند. واقعیت های اجتماعی در ایام مبارزات انتخاباتی میان کاندیدان ریاست جمهوری نشان می دهد که حامد کرزی و داکتر عبدالله عبدالله از کاندیدان پرطرفدار این دور بوده که امکان بدور دوم کشیده شدن انتخابات به نفع این دو رقیب بیش از گذشته ها جدی تر شده است. این در حالی است که تیم کرزی در این اواخر بانفوذ سریع وغیر مترقبه ( برای تیم عبدالله) در درون این تیم برگ برنده آقای کرزی را سبز تر نموده و امکان برندگی کرزی در انتخابات را افزایش داده است. کنار تیم کمپاین داکتر عبدالله به سود کرزی و نیز علاوه بر آن شایعات کنار رفتن بیش از پنج تا شش دفتر داکتر عبدالله به سود کرزی در همین روزها، وزنه دیگری در کفه ترازوی کرزی در این معادله می گذارد این امر از یک طرف به پیروزی کرزی کمک می کند و از سوی دیگر نشان دهنده نفوذ کرزی بنابه هردلیل در درون تیم عبدالله می باشد. مقدمه فوق نمایانگر این موضوع می باشد که نفوذ کرزی و تیم او در درون تیم داکتر عبدالله برگ برنده ای کرزی در انتخابات ریاست جمهوری بحساب می آید. زیرا این امر از یک سو روحیه طرفداران عبدالله را کم نموده و امکان پیوستن آنان به کرزی را افزایش می دهد و از سوی دیگر نشان دهنده یک نوع محبوبیت کرزی در میان توده هامی باشد. گرچه کنار رفتن کمپاین گران داکتر عبدالله به نفع کرزی احتمالا یک مساله اقتصادی باشد اما ذات این عمل و نحوه کنار رفتن کمپاین گران که در حضور مردم و در جمع رسانه های همگانی صورت گرفت می تواند یک دست آورد در جریان کمپاین تیم کرزی به حساب آورد. اگر تیم کرزی همچنان به نفوذ خود در درون تیم های دیگر ادامه بدهد، ضمن اینکه می تواند مانور کلان برای تیم کرزی تلقی گردد، بدون تردید برای برنده شدن وی نیز کمک زیاد خواهد کرد. ظاهرا گفته می شود تیم داکتر عبدالله بخاطر ندادن پول به حد توقع کمپاین گران شان، اندک اندک دفاتر تبلیغاتی خودرا از دست می دهد و تیم کمپاین وی به سائر تیم ها جذب می شوند.اگر این و ضعیت ادامه یابد احتمال می رود تعدادی زیادی از کمپاین گران عبدالله با سائر تیم ها جذب شوند. که این خود نیز برای کرزی پیروزی به حساب می آید. هم چنان فرض براین است که انتخابات افغانستان به دور دوم میان کرزی وعبدالله کشانیده خواهد شد که در صورت به واقعیت پیوستن این فرضیه بازهم کرزی بنا به دلایل نفوذ داشتن در میان تیم داکتر عبدالله و نیز احتمال تمرکز آرا پراکنده به نفع کرزی، برندگی کرزی را دردور دوم تضمین می کند. صرف نظر از مباحث که زاید بر این موضوع می باشد واقعیت این است که جدایی کمپاین گران عبدالله ازتیم وی و پیوستن به آقای کرزی بنا به هر دلیل که وجود داشته باشد، برگ برنده ای کرزی بحساب می آید که اگر شایعات بعدی مبنی برکنارگیری بیش از پنج مرکز انتخاباتی عبدالله از ادامه مبارزه و پیوستن آنان با تیم کرزی به واقعیت تبدیل گردد، وضعیت به نفع کرزی بهتر خواهد شد. این شایعات که در قالب تهدید علیه داکتر عبدالله بدلیل کمبود بودجه از طرف طرفداران و کمپاین گران وی شنیده شد ه در صورت تامین نه شدن بودجه به واقعیت جدی تبدیل خواهدشد اما اگر بودجه تامین گردد امکان به واقعیت رسیدن این امر منتفی می باشد. به هر صورت همه چیز تا به حال به نفع کرزی در حرکت بوده که حتی اگر اقداما ت از سوی داکترعبدالله مبنی بر مهارنمودن احتمالات یادشده صورت بگیرد بازهم بدلیل از دست دادن بخشی از طرفداران و کمپاین گران، قسمتی از شانس خودرا برای برنده شدن این دوره از دست داده است بدون شک این عمل طرفداران عبدالله ضربه برپیکر تیم وی به شمار رفته نقطه قوت تیم مقابل اویعنی تیم کرزی را تقویت می کند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:27 توسط رضاآزادمنش |
|
|
انتخابات سالم در جغرافیای فاسد!
سلامت انتخابات و شفافیت آن ازمجموعه بزرگترین دغدغه های مردم، نخبگان سیاسی – اجتماعی، کاندیداهای ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی و جامعه جهانی می باشد. کمیسیون انتخابات و مقامات سازمان ملل بارها از شفافیت انتخابات و سلامت این پروسه سخن گفته اند و از این بابت به مردم افغانستان اطمینان داده اند. گرچه اطمینان کامل از تحقق این ادعاها تاکنون از سوی کارشناسان ، تحلیل گران و نهاد های مدنی داده نه شده است ولی این ادعاها د رقالب این که گویا انتخابات افغانستان شفاف و سالم برگذار خواهد شد مدام و بطور یقینی بگوش می رسد. واقعیت این است که باتوجه به مشکلات فراگیر و ضعف نهادهای اجتماعی و ساختار دولتی نمی توان اطمینان کامل از داشتن یک انتخابات سالم و شفاف داشت هر چند ادعاهای مبنی بر تضمین سلامت کامل انتخابات از سوی کمیسیون انتخابات و مقامات سازمان ملل ارائه شده است ولی با آنهم مشکلات افغانستان به حدی فراگیر است که به تحقق این وعده ها نمی توان کاملا امیدوار بود. جغرافیای که اگر با تعاریف از فساد به تبیین و تحلیل عملکردهای اعضای آن- از نخبگان اجتماعی- سیاسی گرفته تا توده های مردم پرداخته شود، بیش از 95 فیصد از عملکردهای اعضای این جغرافیا، عملکرد های فاسد، ناهنجار، انحرافی و ... بوده و در چنین شرایط شفافیت و سلامت انتخابات بسیار مشکل می نماید از دیدگاه جامعه شناسی مفهوم فساد را مصداق های از این قرار می باشد؛ رشوه دهی فعال و غیرفعال چه در ادارات دولتی و چه در ادارات غیردولتی، سو استفاده دارندگان مناصب دولتی، استفاده های شخصی ازاموال عمومی، جانب داری قومی مذهبی به نفع خلاف کاران و ناهنجاران ، سواستفاده از روابط اجتماعی در محیط های کاری، آزار جنسی در در دفاتر دولتی و خصوصی و ... با درنظرداشت مصداق های فساد و یاعمکردهای فساد از دیدگاه جامعه شناختی می توان گفت که اکثر عملکردهای اجتماعی جامعه افغانستان مصداق های از فساد می باشد. یعنی رشوه دهی در ادارات، واسطه بازی در پیش امورات خصوصی، روابط نامشروع اجتماعی از دانشگاه ها شروع تا رستورانت های خارجی و داخلی، سواستفاده از جایگاه بااعتبار اجتماعی از روابط میان استاد و دانشجو شروع تا بوروکراسی ادارات، روابط میان رییس و منشی د ر برخی ادارات دولتی و خصوصی و ... چیزی جز فساد اجتماعی به مفهوم عام آن نمی تواند باشد. پس بحث این است که انتخابات سالم و شفاف در همچو جغرافیایی چگونه می تواند به ظهور برسد؟ در جغرافیای که مقررشدن در فلان پست نگهبانی با انواع فساد و واسطه و غیره عجین می باشد و بدون انجام این پروژه امکان بدست آوردن آن پست با آن پایینی و هیچی میسر نیست امکان رییس جمهور شدن بدون آن چگونه امکان پذیرخواهد بود؟ آیا می توان معجزه کرد که صندوق های رای درمرکز فلان و لسوالی که مر کز حساب آرا نیز می باشد بدور از دستبرد مقامات محلی و زور مندان طرفدار فلان کاندیدا قرار داشته باشد؟ اینکه آیا می توان گفت که که کاندیداهای که میدانند بدون تقلب، بدون جعل، بدون رشوه دهی، بدون دستبرد، بدون پشتوانه خارجی، و ... امکان پیروزی در این پست وجود ندارد تا حد توان دست به این گونه کارهای نمی زنند؟ جواب های فوق این است که بنابه جو و فرهنگی حاکم برافغانستان فساد از جمله پیش نیاز های موفقیت در تمام زمینه ها بوده و انتخابات افغانستان بدور از تقلب، دستبرد، جعل و ... نخواهد بود. یعنی از نگاه منطق در جغرافیای این چنینی انتخابات سالم و شفاف از جمله محالات به شمار می رود. ولی فضای مو جود جامعه افغانی ناشی از وضعیت گذار از حالت های بحرانی چو جنگ، نظام های پادشاهی واستبدادی، فرهنگ های بسته و قبیله وی و بازشدن نابه هنگام فضاهای فرهنگی از طریق پذیرفتن سوغات های غربی، عقده های بیش از حد دوره های گذشته بخصوص دوره طالبان، مهاجرت های طولانی افغانها، فقر، بیکاری و ... بوده که بخشی از عوامل فوق منجر به فسادهای اخلاقی گردیده و بخش دگرآن فسادهای سیاسی و اجتماعی را به بارآورده است. پس در چنین شرایط سیاسی-اجتماعی ذات انتخابات یانفس آن به عنوان یک ارزش دمکراتیک و به عنوان یک قوه فشار برای حرکت دادن به جامعه افغانستان، به یک وضعیت دیگر، باارزش بوده و در اوج تقلب و دستبرد نیز از اهمیت زیاد برخوردار می باشد. زیرا نهادینه ساختن ارزشهای دمکراتیک یک شبه امکان پذیر نبوده و انتخابات دوره دوم افغانستان راهی است بسوی یک جامعه سالم و دمکراتیک تر در آینده. در نتیجه می توان گفت که نتیجه انتخابات درافغانستان با آنکه شفاف، عادلانه و سالم نخواهد بود اما برای جغرافیای که از سرو پای آن فساد می بارد بدور از تصور نبوده و راه مهار شدن وضعیت های یادشده از اهمیت برخوردار می باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:27 توسط رضاآزادمنش |
|
|
چگونگی گذار به هویت ملی در افغانستان رضاآزادمنش هويت ملي، وحدت ملي ، همگرايي و واگرايي و بالاخره بحران هویت ملی از موضوعات مهمي هستند كه در تمام جوامع پلي اتنيك يا كثير الاقوام مورد بحث قرار می گیرد و از موضوعات عمده در جامعه شناسی سیاسی افغانستان قلمداد می شوند . بحث ازهویت ملی معمولاًدرجوامع مورد تأمل قرارمی گیرد که درآن ،گروهای ناهمگون قومی – مذهبی وجودداشته وشکاف های اجتماعی تبدیل به شکاف های فعال وتأثیرگذاربر هویت های قومی – مذهبی گردیده باشد. هویت ملی که در واقع به احساس مشترک یا وجدان و شعور جمعی در میان عده اي از انسان ها که در یک واحد سیاسی به سر می برند، اطلاق می شود، به مثابه شیرازه ی است که افراد یک ملت را به هم پیوند می دهد، که این خود اهمیت بحث را آشکار می کند. اینکه به صورت عموم چه زمانی به هویت ملی آسیب می رسد، باید گفت " زمانی به هویت ملی خدشه وارد می آید و جامعه را با بحران هویت ملی مواجه می سازد که جامعه دچار فقدان یک فرهنگ ملی که تجلی گر ارزش ها و منافع تمامی مردم آن سرزمین و چتری برای تمام خرده فرهنگ ها است، شده باشد و هویت های قومی بر هویت ملی چیره شده باشد." یعنی در جوامع که در ان ها تعدد قومی ،شکاف های قومی ،تعارضات قومی ،سیاست های قومی و....وجود داشته باشد و نیز نخبگان اجتماعی برای رسیدن به قدرت سیاسی و منزلت اجتماعی دست به بسیچ توده های قومی بزنند هویت های قومی رشد یافته و زمینه های بحث از استراتژی تفکر ملی بوجود می اید. مهمترین عوامل که هویت ملی افغانستان را خدشه دار نموده عبارت اند از: 1- جغرافیای اقوام ساکن درافغانستان : موقعیت جغرافیای اقوام ساکن درافغانستان به شکل جداشده وتقسیم بندی شده میان طیف های قومی – مذهبی می باشد . که قسمت های مرکزی آن را کلیتی بنام هزاره ها ، قسمت های جنوبی آن را کلیتی بنام پشتون ها ، قسمت شمالی آن را تاجیک ها وازبک ها ،اما بصورت جداگانه وسایراقوام نیز همین قیسم جدا افتاده ازهمدیگر قرارگرفته اند. حتی در شهر کابل نیز این امرصادق است . یعنی قسمت غرب کابل بدوشاخه ای هزاره نشین و پشتون نشین ،قسمت شمال شرقی آن تاجیک ها وقسمت جنوب شرقی آن پشتون ها می باشند. صرف نظر ازاستثناعات که وجود دارد وهمان گونه که تحقیق درعلوم اجتماعی روی کلیت ها تکیه دارد ، ادعای ما صادق است که اقوام ساکن درافغانستان بشکل جداگانه جایگزین شده اند. اما آنچه که درخور تأمل است این است که : موقعیت جداگانه ای اقوام همواره باعث این گردیده که اقوام ساکن دراین کشورنتوانند با فرهنگ های قومی همدیگر آشنای پیداکنند. ازطرف دیگر این عدم آگاهی ازفرهنگ های درون قومی ، باعث گردیده تا هر قوم ، خرده فرهنگ های قومی – مذهبی خود را به عنوان بهترین ، بالاترین فرهنگ ودیگران را به عنوان عقب مانده و... دانسته که این امرباعث پررنگ شدن هویت های قومی – مذهبی وکم رنگ شدن هویت ملی گردیده است. زیرا این امر باعث می گردد تا اقوام افغانستان نتوانند به عناصردست یابند که میان آن ها مشترک بوده وهویت بخش ملی باشد. 2- مهاجرت های دوران جنگ:
هجوم سیل آسای افغانها به طرف کشورهای همسایه و کشورهای دیگرباعث گردید، تا نسل دوم مهاجردرعالم مهاجرت به وجود بیاید. از نظر پژوهشگران ، نسل دوم مهاجر افغان همان نسلی است که در دوران مهاجرت متولد شده و در کشورهای میزبان رشد و پرورش یافته اند . این نسل که افغانی الاصل میباشند، در درون یک فرهنگ دیگر که متمایز از فرهنگ افغانی است ، رشد یافته و فرهنگ اکتسابی آنان نیز متمایز از فرهنگ اصیل افغانی میباشد. همین امر در واقع یک نوع بی هویتی و یا بحران هویت را برای نسل دوم مهاجر به ارمغان آورده است، زیرا از یک طرف آنان با فرهنگ افغانی آشنایی نداشته و از طرف دیگر جایگزین کردن تمام داشته های فرهنگی که از فرهنگ دیگر کسب کرده اند ، با فرهنگ افغانی به این زودی ها کار دشوار میباشد. برای اثبات این ادعا میتوان به خرده فرهنگ های این نسل در درون جامعه افغانی اشاره نمود.اکثر افغانهای که از ایران برگشته اند امروز در افغانستان نیز با لهجه های ایرانی ، تیپهای ایرانی و غیره ظاهر می شوند و همینطور سایرین نیز از این امر مستثنا نیستند ، یعنی مهاجرینی که از پاکستان برگشته اند با لباسهای پاکستانی و غیره در جامعه افغانی دیده میشوند. پس نسل دوم مهاجر نه تنها هویت ملی ندارند بلکه با یک نوع سر درگمی مواجه می باشند. 3- ساختار قوم مدارانه قدرت سیاسی در افغانستان: با توجه به اینکه در شعار ، ساختار سیاسی افغانستان به عنوان یک ساختار سیاسی دموکراتیک قلمداد می شود، اما در واقعیت امر چنین نبوده بلکه ساختار سیاسی افغانستان با توجه به فاکتورها ی موجود، ساختار قوم مدارنه میباشد. همانگونه که روشن است درساختار سیاسی دموکراتیک عنصر قومیت ، نژاد ، مذهب و از اینگونه مسائل اهمیت نداشته و آنچه مهم است شایسته بودن و تخصص داشتن است. اما در افغانستان در شرایط موجود و در ساختار سیاسی اجتماعی آن از اینگونه مسائل به تعداد زیاد دیده میشود. از کنفرانس بن گرفته تا قانون اساسی این کشور و از انتخابات ریاست جمهوری وپارلمانی تا تعیین کابینه ، همه رنگ و بوی قومی داشته و براساس قومیت تعریف شده است . در کنفرانس بن گفته شده که در ساختارهای سیاسی اجتماعی افغانستان باید تناسب قومی درنظر گرفته شود. این در حالی است که گفته می شود، اگر همه اقوام متناسب به کمیت وجودی شان و به اساس یک نظام شایسته سالاری در ساختار سیاسی- اجتماعی سهیم باشند و تمام آنها به یک وفاق ملی رسیده باشند و با پذيرش تفاوت های قومی به عنوان پديده ي طبيعي و با استفاده از راه حل هاي انساني،مسالمت آميز، عقلاني و منطقي، ديدگاه ها را پيرامون محورهاي مهم،عام و مورد قبول پذيرش اكثريت مردم به همديگر نزديك كنيم می توانیم از این تنوع به عنوان یک فرصت ، ازظرفيت هاي بالقوه همكاري ها، نظريه ها و همدسي ها در جهت استقرار هویت ملی وتأمين وحدت ملي سود جوييم. در این راستا ( بازسازی هویت ملی و تامین وحدت ملی) بعضی از استراتیژی های وجود دارد که می توانند به حال جوامع بحرانی مثل افغانستان مفید واقع شود. به عباره دیگر پعضى از استراتيژى هاى فرهنگى وجود دارد، كه براى از بين بردن معضل بحران هویت ملی، ممكن بعضى از آنها كارساز باشد و بتوان توسط آنها هویت ملي را در جامعه به قسم شايسته و بايسته اى آن كسوت عمل پوشاند؛ كه اهم آنها قرار ذيل است: ۱- استراتيژي پلوراليستى قومي: كه امكان رشد وگسترش ارزشها و هنجارهاى اقوام ساكن را در كنار يكديگر و بصورت هم عرض فراهم مى نمايد. ۲- استراتيژيى همرنگى و یکسان سازی قومى: كه در صدد يگانه سازى خرده فرهنگهاى اقوام موجود در جامعه مى باشد. ۳- استراتيژي وحدت در تكثر قومى: كه ضمن تاكيد روى اشتراكات اقوام موجود در جامعه امكان رشد اقوام را در كنار يكديگر و در چارچوب وحدت ملى مجاز مى داند. تصور مى شود كه امكان توفيق رويكرد تكثر گرايى در جهت بازسازی و كاهش شكاف قومى بسيار كم باشد. بخصوص براى كشور هاى در حال گذار از جمله افغانستان كه اغلب آنها دچار مشكل مزمن ضعف انسجام اجتماعي هستند و همچنان اين كشور ها از يك اجتماع جامعه اى قوى و فراگير برخوردار نيستند. در چنين شرايط اعمال استراتيژى تكثر گرايى نه تنها به تحكيم وحدت ملي كمك نمى كند، بلكه با توجه به شرايط فراميلى و ضعف نهادهاى داخلي، اين امكان بالقوه هميشه وجود دارد كه تفاوتهاى فرهنگى اقوام به سرعت تبديل به اختلافات قومى شود. به همين منوال استراتيژى همرنگى و يكسان سازى قومى نيز در قسمت تحقق هویت ملی و كاهش تعارضات قومى از چانس كمى برخوردار است؛ زيرا در حال حاضر در افغانستان شرايط حاكم است كه احتمال توفيق اين رويكرد را تا حدى زيادى كاهش مى دهد كه اين شرايط عبارتند از: ۱- وجود اقوام مختلف با سبك هاى متفاوت زندګى ۲- خرده فرهنګهاى متنوع ۳- بالابودن غلظت نمادين در جامعه به نظر تعداد زیادی از محققان، با در نظر داشت وضعيت موجود افغانستان، استراتيژي كه بتوان از طريق آن شكاف قومي را در افغانستان كاهش داد و هویت ملی را در جامعه بازسازی کرد و نیز وحدت ملى را در جامعه به وجود آورد، رويكرد وحدت در تكثر قومى است. يعنى سعى شود نقاط مشترك فرهنگى از طريق آموزشهاى يكپارچه ميان اقوام افغانستان تقويت شود و نيز فرصت داده شود تمام اقوام با ويژه گيهاى ويژه اى شان در كنار هم و به صورت مسالمت آميز زيست نمايند. البته موفقيت اين استراتيژي نيز تا حدی مشروط به سياست هاى كوتاه مدت، ميان مدت و طولانى مدت است كه نخبگان و كارگزاران جامعه احراز مى نمايند. به عبارت ديگر در كنار اين استراتيژى ها بايد به نقاط ذيل نيز توجه به عمل آيد: ۱- افزايش آگاهى عمومى نسبت به مخرب بودن پيامد هاى كشمكش قومى در افغانستان و اهمیت هویت عمومی و ملی ۲- بسيج همگانى بخصوص نخبگان براى مبارزه اين معضل( بحران هویت ملی) ۳- كوشش براى از بين بردن شكاف قومى به صورت جدى در دستور كار دولت قرار گيرد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:26 توسط رضاآزادمنش |
|
|
امنیت درافغانستان پدیده ای گمشده محمد رضا آزادمنش بدون شک هیچ واژه ای جز واژه ای امنیت وجود ندارد که بتواند نقطه تلاقی میان بلند پروازی و ترس را توصیف نماید و آرزوها و اختلافات ما را در جوامع جدید بهتر تشریح نماید. امنیت به مفهوم واقعی آن فضای را ایجاد می کند در آن فرد یا جمع خود را در وضعیت آسیب پذیر احساس نمی کنند و تهدیدی متوجه آنان نیست و فقط ابزار رفع تهدید در اختیار آنها قرار می گیرد. به باور اکثر پژوهش گران اجتماعی اصلی ترین راه تأمین امنیت در جوامع بیشتری به کمک سیاست های دفاعی و دفاع نظامی ایجاد می گردد. این امر که در در قالب دولت تبلور می یابد، دولت را اصلی ترین ارگان تأمین کننده ای امنیت دانسته و فلسفه شکل گری دست نیز بر همین مبنا استوار است، فلاسفه قرن هجدهم که پایه گزار نوگرایی دموکراتیک بودند- از هابز گرفته تا روسو- خاطر نشان ساخته اند که نیاز به تضمین جمعی امنیت افراد، اولین مرحله قانونی برای شکل گیری یک دولت است. به علاوه منطق امنیت فردی و امنیت جمعی، به وضوع از طریق متون انقلابی ارایه شده است؛ که امنیت در ردیف حقوق اساسی انسان ثبت گردیده است. با توجه به اهمیت امنیت ، امروزه این مفهوم در ابعاد مختلف گسترش یافته و تاریخ جوامع سیاسی قرن بیست مبنی بر گسترش وسیع و همه جانبه امنیت بوده است. امنیت در کار، امنیت اجتماعی، امنیت در رفت و آمد افراد و در این اواخر امنیت غذایی، پزشکی و حتی امنیت زیست محیطی از مواردی است که طی قرن بیستم اهمیت آن در اهداف سیاسی از درجات مختلفی برخوردار بوده است. گسترش مفهوم امنیت و نیز اینکه امروزه صحبت از تغییر جهان نیست بلکه بحث بر سر تضمین «امنیت» آن است و همچنان حجت از تصور از آینده نیست بلکه بحث بر سر اعمال فشار در آینده است نشان می دهد که تأمین امنیت به هر طریق ممکن وظیفه اساسی دولت ها می باشد. با توجه به مطالب فوق سوال این است که در افغانستان از نظر امنیتی فراتر از کابل چه می گذرد؟ آیا احساس امنیت در افغانستان به واقعیت تبدیل خواهد شد و یا همچنان رؤیای ندیده شده باقی خواهد ماند؟ با توجه به گسترش نا امنی ها در افغانستان می توان گفت که واقعیت این است که در هیچ نقطه افغانستان- از شمال گرفته تا جنوب- از شرق گرفته تا غرب- نه تنها که احساس امنیت وجود ندارد بلکه وحشت و دهشت برفضای کنونی افغانستان حاکم است. بررسی وضعیت امنیتی در تمام نقاط افغانستان کاری است دشوار و بیرون از حوصله این گفتار؛ اما نگاه به وضعیت امنیتی شازاده کابل قندهار شاید بتواند به سوال ما پاسخ ارائه نماید. بعد از حادثه یازدهم سپتامبر و حمله ای نظامی آمریکا در افغانستان و بعد از شکل گیری دولت موقت کار اسفالت سرک شاه راه کابل قندهار آغاز و بعد از مدتی کوتاهی به بهره برداری سپرده شده. این شاه راه که از جمله بزرگترین دست آورد دولت جدید بحساب می آید در اوایل و حتی تا یک سال قبل از امروز از نظر امنیتی مشکلات خیلی جدی نداشته است؛ اما از مدت تقریباً یک سال به این طرف شاهد انواع ناامنی ها بوده و این در حالی است که در طول این شاه راه حدود 90% از پول چک ها انفجار داده شده و در این اواخر برای تأمین امنیت پول چک های باقی مانده و حتی ویران شده، در محدوده هر پول و پول چک بیشتر از سه نفر از نیروهای اردوی ملی بطور مداوم از پول و پول چک ها حفاظت می کند. این وضعیت که از نظر هزینه، پور هزینه ترین راه تأمین امنیت بحساب می آید بحث است که در این جا به آن نمی پردازیم ولی بحث این است که با توجه به همین امر نیز هر روز انفجار پول چک جان صدها و ده ها انسان برگناه را گرفته و احساس امنیت را از آنان ربوده است. یعنی هیچ افغانی در طول مسافرت از کابل تا غزنی و ولسوالی های آن و یا از کابل تا قندهار نه تنها احساس امنیت نمی کنند بلکه هر لحظه منتظر مرگ خور می باشد. به باور نویسنده این بطور استراتژی امنیتی شاه راه کابل قندهار و همین طور استراتژی امنیتی کشور به این شکل که جریان دارد از جمله ای اشتباهات تاریخی خواهد بود و ادامه این وضعیت نه تنها که به تأمین امنیت در افغانستان نمی انجامد بلکه احساس امنیت را در قالب رؤیای ندیده شده ای افغان ها باقی خواهد گذاشت. به بیان دیگر امنیت شاه راه ها و شهرها با کار گذاشتن پولس تأمین نخواهد شده بلکه امنیت را باید بازور و فشار بوجود آورد که از عمده ترین وظیفه دولت جدید افغانستان و نیز فلسفه وجودی نیروهای خارجی در افغانستان است. یعنی اعمال فشار از طریق به کار یری نیروهای نظامی داخلی و خارجی بر منابع و اهداف گروه های دهشت افکن با آخرین حد خشونت و کشتار یگانه راه حل برای تأمین امنیت در افغانستان می باشد نه درآوردن اداهای چون مذاکره و غیره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:26 توسط رضاآزادمنش |
|
|
کمپاین انتخابات ریاست جمهوری، رقابت سیاسی یا هرج و مرج؟ رضاآزادمنش از حدود یک ماه به این سو کمپاین انتخاباتی میان بیش از چهل تن کاندیدهای ریاست جمهوری و نیز شوراهای ولایتی رسماً آغاز گردیده و منجر به عکس باران شدن شهر کابل گردیده است. آغاز کمپاین انتخاباتی که با عکس العمل های جدی مردم روبرو گردیده است نشان دهنده ای واقعیت های است که در این گفتار پی گرفته خواهد شد. پی گیری این مقاله در قالب سوال ذیل مطرح می گردد که کمپاین انتخاباتی و عکس العمل های مردم در برابر آن نشان دهنده رقابت دموکراتیک سیاسی می باشد یا هرج و مرج سیاسی؟ بعد از آغاز مبارزات انتخاباتی و شروع پوستر پراکنی ها در سطح شهر که با عکس العمل مردم و یا با عکس العمل طرفداران کاندیدهای روبرو گردیده مبین این مسأله است که رقابت سیاسی در افغانستان به مفهوم واقعی آن نهادینه نگردیده است. زیرا پاره شدن پوسترها یا توسط مردم صورت می گیرد که نشان دهنده ی تنفر مردم نیست به نسجنگان سیاسی بوده و یا توسط طرف داران و شاید اجیران کاندیدهای می باشد که هر کدام به نوبه خود دست به پاره کردن پوسترهای طرف مقابل می زنند. اما آنچه مسلم است این است که در هر دو صورت رقابت سیاسی زیر سوال رفته و هرج و مرج سیاسی را بوجود آورده است. به بیان دیگر رقابت سیاسی بیشتر تبلیغ برنامه های کاری و نقد برنامه های کاری دیگران از طریق نقد درمانی صورت می گیرد که در افغانستان هیچ نشان از آن دیده نمی شود. و نیز عکس العمل این چنین که ما شاهد آن بودیم بخوبی نمایانگر یک نوع هرج و مرج سیاسی است که دامن گیر افغانستان بوده و مطمئناً پیامدهای بدی را به دنبال خواهد داشت. همچنان نصب پوسترها توسط کارکنان دفاتر کمپاین انتخاباتی کاندیدها که بدون توجه به آلودگی سطح شهر و بدون توجه به ایجاد مشکلات ناشی از نصب پوسترها روی لوحه ها و تابلوهای شفاخانه ها، مکاتب، دواخانه ها و... که بعضاً می تواند سردرگمی شهروندان را بدنبال داشته باشد نیز نشان دهنده رقابت کوکورانه از نوع هرج و مرج آن هستند اما آنچه که روشن تر از روز نشان می دهد که افغانستان در فرایند مبارزات انتخاباتی با هرج و مرج روبرو می باشد نوع برخورد کاندیدها با یک دیگر و نوع انتقاد از هم دیگر است. در عررف سیاست های داخلی و خارجی بخصوص در جریان مبارزات انتخاباتی معمولاً مناظره ها، انتقادها و حتی تعارضات نفعی میان رقابت کنندگان یک امر طبیعی و قابل پیش بینی می باشد. اما این انتقادها و نقدها بیشتر روی برنامه های کاری و طرح های مطرح شده می چرخد روی شخصیت ها. واقعیت های عینی در فرایند مبارزات انتخاباتی نشان می دهد که اکثریت کاندیدهای محترم بجای انتقاد از برنامه های کاری فلان رقیب به انتقاد از شخصیت او، دیندار بودن و نبودن او، زبان و قومیت او و... می پردازند که نشان دهنده یک نوع هرج و مرج سیاسی است. زیرا نقده برنامه های یک کاندید به مشابه بیان خالیگاه های برنامه های وی و ارایه بدیل و جایگزین برای آن برنامه ها بوده و پوخته ئی سیاسی را بدنبال دارد که در فرایند مبارزات انتخاباتی افغانستان از این امر خبری نیست بلکه بیشتر به انتقاد از گذشته ها و این که رقای قدرتی یا فلان دست آورد در گذشته نمی تواند آینده افغانستان را بهتر بسازد روبرو هستیم گرچه که این نوع نگاه ها نیز یکی از راه های پیش بینی آینده است اما توجه به برنامه های کاری برای آینده نیز امر ضروری است. بطور نمونه در نزد اکثریت کاندیدهای این دوره ریاست جمهوری دست آوردهای دولت کرزی نادیده گرفته شده و از دولت وی به عنوان دولت فاسد، دولت مواد مخدر و ناکارا یاد می گردد. جالب تر از جمله این است که همین آقایان که لب به چنین الفاظ می گشایند در دولت آقای کرزی نیز به نوعی حضور داشتند و در آن موقع خلاف این ادعاها را سر میداند. به باور نویند یکی از ویژگی های نقد به مفهوم واقعی کلمه واقع بینی و بیان نقطه قوت ها نیز هست در حالیکه رفتار و عملکردهای کنونی نخبگان سیاسی عمل انتقادی نه بلکه اعمال زشتی بوده که با ماهیت رقابت سیاسی دموکراتیک منافات دارد. از طرف دیگر رقابت سیاسی دموکراتیک معمولاً در قالب مشارکت سیاسی همه گانی صورت می گیرد نه در قالب های تنگ قومی- مذهبی. دست زدن به هیچ توده های قومی که از جدی ترین عوامل هرج و مرج سیاسی می باشد کاری است که دسته کم تمام کاندیدهای این دوره و اکثری نخبگان سیاسی به آن دست می زنند. پس نباید فراموش کرد که نه تنها مبارزات و رقابت انتخاباتی یک نوع هرج و مرج سیاسی به شمار می رود بلکه چشم انداز دولت دوم را نیز هرج و مرج سیاسی- اجتماعی تشکیل خواهد داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:25 توسط رضاآزادمنش |
|
|
گذار از تفکر قوم محور به اندیشه ی فراقومی در افغانستان افغانستان جامعه ایست که درآن اقوام مختلف (بیش از32 قوم)باسبک های متفاوت وناهمگونی زیست داشته ویک ساختار اجتماعی موزاییکی را به تصویر کشیده است؛ که این خصلت منحصر به فرد افغانستان نبوده و امریست جهان شمول و انکارناپذیر، ولی آنچه افغانستان را از سایرجوامع( توسعه یافته) مجزا می کند،کنش های تنش زا میان گروههای قومی است که کشمکش وتضاد را به عنوان امری طبیعی و مسلم برای ما معرفی نموده است . به عباره دیگر با قرارگرفتن تعدد قومی در واحد جغرافیایی افغانستان به عنوان زمینه و بستر اصلی (نه عامل اصلی )برای ناهم پذیری ،چند سویگی، بدنگری و بدخواهی متقابل زمینه را برای انواع کشمکش ها و تضادها فراهم ساخته ودر مسیر زندگی روابط نامطمئن ساکنان این سرزمین ریشه و دیرینگی یافته است وبنابر زیست متمادی ما دراین جغرافیا فهم این مسئله را دشوار ساخته است، بدانیم که این پدیده نامبارک (تقابل گروههای قومی ) در روند تاریخ جامعه ما شکل گرفته و به عنوان امر طبیعی و مسلم برما نمایانده است ، ونیز " دوام این شکاف هاوتعارضات باعث شده است که مردم افغانستان شاهد ظهور یک فرهنگ به هم پیوسته ونمادین ملی که تجلی گر احساسات و علایق مشترک و درهم فشرده اجتماعی باشد، نبوده باشند وپشتون، تاجیک ، هزاره، ازبک و ... همیشه پشتون، تاجیک ، هزاره، ازبک و ...باقی بماند. فرهنگ وعلایق ملی در افغانستان فرهنگ و علایق قومی و طایفه ای بوده است . اراده مشترک برای شبیه سازی فرهنگ ها و پیوستگی و همپایگی ملی میان اقوام ساکن کمتر مجال نبوغ پیدا کرده است؛ که حتی عوامل وحدت بخشی چون سرزمین مشترک و دین مشترک هم نتوانسته به دلیل غالب بودن روح گسترش یابنده ی قومی و قبیله ای زمینه و حوزه مطمئنی را در جهت ترویج و تثبیت " هم اندیشی ملی " ایجاد واثبات کند و مردم افغانستان را همواره تجربه گر بحران جدی هویت و اعتماد ملی ساخته است . این در حالی است که گفته می شود: " یک جامعه زمانی می تواند توسعه و پیشرفت را تجربه کند که درآن هویت ملی بر هویت های قومی وقبیلوی غالب شده باشد فرهنگ که ملی تجلی گر علایق و خواسته های تمام افراد و عناصر جامعه است ظهور یافته باشد و دریک کلام به هویت اصیل ملی دست یافته باشد". رسیدن به هویت ملی امکان پذیر نیست مگرآنکه در یک جامعه افراد و گروهها به جای برتری طلبی برابری خواهی ،به جای بدبینی خوش بینی به یکدیگر و بجای خصومت و تعصب تحمل ومدارا را سرلوحه کنش خود (نه سرلوحه شعارخود) قرار دهند. افغانستان که از جمله توسعه نیافته ترین کشورهای جهان از هر جهت است این موضوع خود را بیش از همه با اهمیت و ضروری جلوه می دهد . به عباره دیگر ضرورت گذار از تفکر تک قومی به اندیشه فراقومی در افغانستان به مثابه ی ضرورتی هست که هیچ وقت برآورده نشده است و رویایی هم پزیری در سطح ملی را از اکثر افراد جامعه ربوده است. حال سوال اساسی اینست که : چه عواملی باعث ایجاد و تشدید شکاف قومی در افغانستان شده و پیامد های آن برای افغانستان کدام ها اند ؟ پاسخ علمی و اکادمیک به این سوال نیاز مند عطف توجه به این مساله اساسی است که اولا نباید به پدیده های اجتماعی بصورت تک عاملی نگاه کرد و یک بحران را ناشی از یک عامل دانست و ثانیا دید که در سطح تیوریک کدام فاکتور ها در زمینه به عنوان متغیر های اصلی در نظر گرفته شده است. لذا در این متن سعی می شود به چند عامل مهم بصورت مختصر پرداخته شود: 1. قوم محوری: قوم محوری گرایشی است که بر اساس آن معیارهای زندگی یک قوم در جایگاه ممتاز وبرتر از دیگراقوام در نظر گرفته میشود وهمواره با یک قضاوت ارزشی نسبت به سایر اقوام به همراه است. در علوم سیاسی ازین واژه (قوم محوری ) به سیاست قوم مدارانه که حاملان آن همواه نخبگان قومی که در واقع نخبگان سیاسی در افغانستان نیز هستند معرفی شده اند یا که گفته میشود نخبگان قومی برای رسیدن به قدرت وحفظ قدرت به بسیج توده ها و در نهایت ایجاد وتمدید تقابل وتعارض میان توده های اقوام ساکن میپردازند . به عباره دیگر به علت ویژگی قومی وقبیله ای و ساختار اجتماعی جامعه افغانستان ، نگرش حاکمیت سیاسی و ساختار قدرت به پدیده قومیت نوعی نگرش ابزار انگارانه بوده که بر اساس آن دارندگان قدرت (نخبگان قومی ) تلاش نموده اند تا از عامل قومیت هر چند به بهای تشدید شکافهای قومی و در راه تشکیل تثبیت وگسترش قدرت شان بهره برداری کنند، امری که قدرت سیاسی را به عنوان مدافع قومی خاص قرار داده است . چنانچه "رابرتس " می گوید: نخبگان قومی با استفاده از ابزارهای مختلف در رقابت بر سر کسب قدرت سیاسی بین گروهای قومی شکاف ایجاد مي کنند .به گفته وی نخبگان برای بسیج گروهای قومی در برابر رقبا تلاش میکنند تا نمادهای جداگانه را به صورت منسجم وواحد در اورند. هم چنان "گیروشه " در کتاب" تغیرات اجتماعی" خود در مورد نقش نخبگان می نویسد: " نقش نخبگان سیاسی در ایجاد ثبات وپایداری جوامع به همان اندازه اهمیت دارد که جایگا ه آنان در فرو ریختن پایه های ثبات ونظم اجتماعی از طریق راه اندازی شورشهای قومی ومذهبی این نقش در کشورهای توسعه نیافته به اندازه ای است که گفته شده نخبگان در جریان توسعه سیاسی واجتماعی حرف آخر را می زنند."[1] 2. محرومیت و نابرابری اجتماعی: منظور از نابرابری اجتماعی ، وضعیتي است که در ان اعضای هر گروه قومی یا جامعه، مقدار متفاوت و نابرابري از منابع کمیاب اجتماعی نظیر: قدرت ، ثروت ، و منزلت را در اختیار دارند. به عقيده تعداد زیادی از دانشمندان از جمله "مایکل هشتر" بسیج قومی و شکل گیری شکاف ها و تعارضات اجتماعی – قومی ، عمدتا بازتاب دهنده تشدید نابرابری ها اجتماعی میان قوم برتر (حاکم ) و دیگر اقوام است ؛ زیرا در چنین حالتی ( دوام نابرابری های اجتماعی ) اگر گروهای قومی فرو دست بر این باور دست یابند که می تواند وضع موجود را تغیر دهند ، به اعتراض قومی ناشی از محرومیت دست زده و علیه قوم حاکم اقدام خواهند کرد و برای بر هم زدن وضع نابرابر موجود و ایجاد زمینه های مساعد برای برابری تلاش می کنند این در حالی که قوم حاکم نیز بنوبه خود برای حفظ وضع موجود تلاش می کند. بدیهی است که در نتیجه این تلاش ها (تلاش برای برهم زدن وضع موجود و حفظ وضع موجود ) کشمکش ها و تضاد های شدیدی میان قوم حاکم (قومی که اکثر منابع کمیاب را در اختیار دارند ) و اقوام تحت سلطه (محروم ) بوجود می آید . به عبارت دیگر شکاف قومی در واقع معلول مبارزه کنش گران قومی برسر چیزی ارزشمند است و بدیهی است در جایي که کشمکش است ، بعضی کنش گران برنده وبعضی بازنده می شوند . تضاد و کشمکش قومی زمانی رخ می دهد که کمیابی وجود دارد و تمام اقوام نمی توانند آنچه رامی خواهند بدست آورند ؛ زیرا منابع کمیاب غالبا در انحصار قوم بر تر بوده و دیگران از آنها محروم است . بر اساس نظریه محرومیت ؛" محرومیت از برخی حقوق شهروندی تبعات چندی به همراه دارد ؛ از جمله این که این امر ، به حاشیه ای شدن افراد و گروهای قومی منجر می شود که احساس محرومیت می کنند . این پدیده در جای خود سبب زنده شدن هویت های مادون ملی و محله گرایي می شود ؛ زیرا محرومیت های عینی اقتصادی ،سیاسی و اجتماعی ، با آگاهی گروهی قومی محروم از محرومیت ، در نوع ایدولوژی تبلور می یابد که احتمالا ایدولوژی های قومی و تعارض ناشی از آن بر این اساس شکل می گیرد. یکی از مصادیق این نابرابری در افغانستان را می توان در بازسازی در نظر گرفت؛ که گفته می شود انکشاف و بازسازی در افغانستان به دلیل غالب بودن روح قومی بصورت متوازن و عادلانه در مناطق مختلف صورت نگرفته و آمار بدست در یک تحقیق حاکی از آن است که بشترین بازسازی در مناطق پشتون نشین افغانستان با وجود ناامنی در آن ، كه پروسه بازسازی را با چالش و مشکل روبرو می سازد، صورت گرفته است . این در حالی است که گفته می شود هر گاه تفاوت های قومی بصورت محرومیت اقتصادی یا انحصار منابع متجلی گردند ، معمولا کمکی به پیشبرد روابط هماهنگ در جامعه نمی کنند، روابط میان اعضای گروبندی های قومی ، در چارچوب یک ساختار ملی ، غالبا با کشمکش همراه است . 3. تحمیل فرهنگی: تحمیل فرهنگی یکی دیگر از عوامل تاثیر گذار در ایجاد و تشدید شکاف قومی است و منظور از تحمیل فرهنگی قبولاندن اجباری ارزش ها و هنجار های مربوط یک قوم بر سایر اقوام در یک دوره نسبتا طولانی است که غالبا این میکانیسم از طرف قوم حاکم در معرض اجرا گذاشته می شود . از انجایکه پایبندی و وفاداری افراد به فرهنگ قومی و خاص در لایه های متفاوتی از شدت و ضعف انکار ناپذیر برخوردار است ، در چنین وضعیتی زمانی که قومی فرا دست و دارند قدرت در صدد تحمیل فرهنگ قوم خود بر اقوام دیگر برآید زمینه های بسیج و تعارضات قومي فراهم می شود . چنانچه گفته می شود "هر قوم از یک رابطه عاطفی با ارزش ها و هنجاهاي خاص خود برخوردار است و همیشه در مقابل ارزش های بیگانه از خود واکنش نشان می کند چون ارزش ها و در كل فرهنگ خود را والاتر و بهتر ميداند و در یک فضایی که روحیه قومی گرايي حاکم باشد كه در پي تحميل فرهنگ خود باشد ، بنیه های این احساس تقویت شده و منجر به شکاف قومی در جامعه می شود. آنچه گفته شد مجموعه عواملی بود که به ایجاد بحران قومیت در افغانستان و فعال ساختن آن کمک کرده است و راه فرار از این بحران را نیز باید در از بین بردن این عوامل جستجو کرد، ولی سوال بعدی متوجه پیامد های این بحران در جامعه می شود که از میان آنها به بررسی بحران هویت ملی که یگی از میوه های زود رس این پدیده است پرداخته می شود. بحران هویت ملی: گفته می شود زمانی به هویت ملی خدشه وارد می آید و جامعه را با بحران هویت ملی مواجه می سازد که جامعه دچار فقدان یک فرهنگ ملی که تجلی گر ارزش ها و منافع تمامی مردم آن سرزمین و چتری برای تمام خرده فرهنگ ها باشد شده باشد ." درین جا گمانه ما این است که معضل بحران هویت ملی در افغانستان یکی از پیامد های شوم و جدی شکاف ها و تعارضات قومی است . این در حالی است که در صورتی که همه اقوام متناسب به کمیت وجودی شان و به اساس یک نظام شایسته سالاری در ساختار سیاسی- اجتماعی سهیم باشند و همه اقوام به یک وفاق ملی رسیده باشند و با پذيرش اين تفاوت های قومی به عنوان پديده هايي طبيعي و با استفاده از راه حل هاي انساني،مسالمت آميز، عقلاني و منطقي، ديدگاه ها را پيرامون محورهاي مهم،عام و مورد قبول پذيرش اكثريت مردم به همديگر نزديك كنيم می توانیم از این تنوع به عنوان یک فرصت ، ازظرفيت هاي بالقوه همكاري ها، نظريه ها و همدسي ها در جهت استقرار وتأمين امنيت و وحدت ملي سود جوييم. در غیر این صورت تعدد قومي تهدید است كه متوجه يكپارچكي و انسجام و هویت ملی می شود . امري كه اگر با شناخت دقيق علل و عوامل و برنامه ريزي صحيح همراه نباشد،مي تواند نقطه آسيب جدي براي هویت ملی محسوب شود. و هم می تواند زمینه تفرقه درون مرزی اقوام ( شکاف قومی ) و تمایل برخی از آنان به استقلال و جدایی طلبی را فراهم کند . که مصداق آن در بسیاری از کشور ها به چشم می خورد . مثلا: روسیه که با بحران جدائی طلبان چچن درگیر است، چین با مشکل قبایل ترک نشین و مسلمان نشین ...، سودان، سومالی مشکلات مشابه داشته، مسئله ی استقلال فلسطین و اشغال این کشور توسط اسرائیل، و درگیری های مشابه در اریتره، اتیوپی، هندوستان، اندونزی و غیره از مثالها در مورد هستند. "بعد از فروپاشی و یا ضعف نظام دولت های ملی بر طبق تحقیقات روابط بین الملل دانشگاه اپسالا در سوئد، تعداد درگیری های قومی در درون کشورها در بین سالهای 1985- 1995 به بیش از صد تا می رسد؛ در صورتیکه تعداد جنگها و درگیری های بین کشورهای عضو سازمان ملل از تعداد انگشتهای دو دست تجاوز نمی کند."[2] از این بحران های موجود که بسیاری از کشور ها با ان دست و پنچه نرم می کنند ، می توان به اين نكته پي برد که شکاف قومی می تواند آسیب جدی برای وحدت و شکل هویت ملی باشد . می تواند هویت ملی را متلاشی کند و بحران هویت ملی را در کشور بوجود آورد . براي تمام ملتهاي جهان، هويت ملي از اهميت خاصي برخوردار است. در واقع، هويت ملي براي يك ملت، به منزلهي روح براي بدن است كه فقدان آن به منزلهي مرگ خواهد بود. هويت ملي، هم عامل همبستگي و شكلگيري روح جمعي در يك ملت و هم وجه مشخصه و معرفه آن در ميان ملل ديگر است. در واقع، قوام و دوام زندگي توأم با عزت و آزادي يك ملت، به هويت ملي آن در معناي عام و گسترده بستگي دارد. اما با تاسف در افغانستان که نخبگان سیاسی که همواره به تقویت بنیه های سیاسی و اقتصادی خود شان می اندیشند ، همیشه تلاش کردند تا با دامن زدن به شکاف قومی ، تفرقه درون مرزی بین اقوام ،ترویج برتری خواهی قومی ، زبان ستیزی ، تقویت حس هویت قومی ، توده ها را در خدمت خود بگیرند و از آن ها در جهت رسیدن به اهداف شوم شان یاری بگیرند . که این امر موجب شده که فرایند شکل گیری هویت ملی به کندی مواجه شود و حکومت کم تر بتواند از همه ظرفیت های بالقوه همه اقوام در جهت هموار سازی جاده ملت سازی در کشور استفاده کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:25 توسط رضاآزادمنش |
|
|
نقش رسانه ها در فرایند دور دوم انتخابات افغانستان رضاآزادمنش بررسی نقش رسانه های همه گانی در فرایند انتخابات در یک فضای مفهومی و تئوریک، به عنوان تأثیر بنیادهای اجتماعی بر مناسبات سیاسی یکی از موضوعات اساسی جامعه شناسی می باشد. در جامعه شناسی سیاسی نقش روزنامه ها بطور خاص و رسانه های همه گانی به طور عام در تکوین افکار عمومی بسیار موثراند.با توجه به اهمیت علمی این موضوع و بادرنظر داشت واقیعیت های عینی جامعه افغانستان می توان گفت که بررسی نقش و تأثیر رسانه های همه گانی در فرایند انتخابات افغانستان نیز از اهمیت زیادی بر خوردار می باشد. زیرا رسانه های همه گانی در تمام نظام های مردم سالار نقش بسیار مهم در معادلات اجتماعی – سیاسی را به عهده دارد. منظور از رسانه های همه گانی همن وسایل ارتباط جمعی بوده که در قالب های عینی چون رسانه های دیداری و شنیداری و مطبوعات ظهور می یابند. برای نشان دادن اهمیت سیاسی رسانه های همه گانی و جایگاهی آن میان توده ها ونخبه گان بوده که بر آن «رکن چهارم دموکراسی» نهادند. لپیمن روزنامه را کتاب مقدس دموکراسی نامید. روزنامه متنی است که از آن مردم واقعیتها را در می یابند و رسانه ها با روش انعکاس خبرها، تحلیل و با تحریفی که در آن ها ایجاد می کنند و با بحث درباره رخدادها و سیاستهای گروهبندیهای گوناگون سیاسی در تلاش نفوذ گذاری بر افکار عمومی هستند. خواننده وبیننده وشنونده عادی که دانش کارشناس موضوعات رسانه هارا ندارد و اغلب نیز در اوقات فراغت روزنامه می خوانند، تلویزیون می بینند، رادیو گوش می دهند به قبول نظریات و ایستارهای که بدین ترتیب فرافکنی شده است تمایل می یابد. شیوه های فنی خبر دهی نیز، نشر عناصر یک فرهنگ واقعی را در میان مردم ممکن می کند برخی از نظام های خبری م میکوشند مردم را در جهان بسته با سطح فکر پایین نگاه بدارند. هدف این گونه نظام های خبری کوشش است تا مردم را «تحمیق» کنند.در این نوع نظام ها، به کمک رسانه های جمعی کوشش می شود مردم در محیطی غیر واقعی، مصنوعی، اعجاب انگیز و پوچ غوطه ور شوند و از مسایل حقیقی و واقعی جامعه گمراه باشند. در اکثر کشورهای که ارزش های دموکراتیک بصورت درست نهادینه نگردیده رسانه های همه گانی از جاده اصلی منحرف گردیده و نقش های مخرب را به عهده می گرنده نمونه های روشن نظام های این چنین را می توان در شرایط کنونی افغانستان به خوبی دریافت. یعنی بنا به دلایل چون وابستگی بعضی رسانه ها ،تجارتی بودن بعضی از این ها،عدم تخصص گرایی ،در حال گذار بودن جامعه و...رسانه های مه گانی در این کشور از مسیر اصلی خود بعضاً خارج کردیده ونیز بعضاً نقش های مخرب را بازی می کنند.و نیز رسانه های افغانستان بر علاوه اینکه در تمام زمینه ها نسبتاً بد عمل نموده اند این وضعیت در فرایند انتخابات نیز کم کم به مشاهیده می رسد. که اگر نظام های خبردهی از قید و بند تبلیغات و نفع پرستی آزاد باشند می توانند فعالیت های تربیتی و فرهنگ آفرینی بشر دوستانه ای داشته باشند و اثر تحمیق برخی نظام های خبری را از بین ببرند. روزنامه و سایر رسانه های همه گانی در دولت های دموکراتیک جدید نیروی شگرفی است. به گفته ای «دو ورژه» پیدایش رسانه های همه گانی در سده گذشته در توسعه دموکراسی سهم فراوانی داشت(1). روزنامه و رسانه ها حکومت را قادر می کنند تا تماس های جدی با مردم را حفظ کننند و انتقادها و پیشنهادهای برای بهبود امور عرضه می دارند روزنامه ها و رسانه ها نه تنها شکایت های عمومی را از صافی می گذارند بلکه می کوشند احساسات و نظریات مردم را آن طور که می فهمند منعکس کنند. با در نظر داشت نقش مهم رسانه های همه گانی در شکل گیری افکار عمومی، لازم است مراقبت شود که این رسانه های جمعی ارتباط و تبلیغات را چند شخص دارای منافع به انحصار در نیاورند. به طور کلی این نظر موافق وجود دارد که رسانه های همه گانی آزاد بی طرف برای موفقیت حکومت های دموکراتیک ضروری است. مهم تراز آن که خبرها باید بدرستی ارایه شود تا شهروندان را به قضاوتی درست و سالم توانا کند. اما در حوزه های عملی برای رسیدن به این هدف مطلوب هیچ راهی شناخته نشده است. به بیان دیگر اکثر رسانه ها و رسانه های همه گانی در حوزه های عملی اغلباً به خبر پراکنی ها و تحلیل های دست می زنند که اکثراً سود محور و بدنبال منافع شخص و گروه های خاص می باشند. رسانه های همه گانی به دلیل وابستگی به نظریات و منافع آگهی دهنده گان مورد انتقادهای قرار گرفته اند. همچنین به خاطر توسل به غرایز اسان جوش خواننده گان خود با نظر به افزایش شمار ان ها ممکن است مورد مواخذه قرار گیرند اما به نظر «سایت» انتقاد اخیر عادلانه نیست: «صاحب روزنامه ورسانه همه گانی مانند نامزد یک مقام سیاسی باید هنرهای شیفته کردن جمعیت را به کار ببرد. روزنامه نگاری و سیاست بازتاب مزاج عمومی است روزنامه به خواننده گان آنچه را که می خواهند و آنچه را که استحقاق دارند می دهند. با در نظر داشت مطالب فوق سوال این است که جایگاهی رسانه های همه گانی افغانستان در فرایند دوردوم انتخابات چیست؟ همان طوریکه ذکر گردید رسانه های همه گانی یا درپی منافع شخصی به کار گرفته می شود که معمولاً انحراف افکار عمومی را در پی داشته و یا در پی ایفای نقش واقعی رسانه ای به کار گرفته می شود که باعث آگاهی افکار عمومی می گردد. جاه دادن رسانه های همه گانی افغانستان در نوع اول واقعیت است که نمی توان انکار کرد. اما با توجه به منابع قدرت و قبول نمودن رسانه ها به عنوان منابع قدرت میتوان گفت که از یک طرف بدلیل به کارگری رسانه های همه گانی برای تامین منافع شخصی و گروهی انحراف افکار عمومی بوجود آمده است و از طرف دیگر رسانه های همه گانی رقیب می توانند ناظران اصلی به عملکردهای انتخاباتی احزاب سیاسی و اشخاص باشند. پس مهم ترین نقش رسانه های همه گانی در فرایند انتخابات افغانستان نظارت بر عملکرد احزاب سیاسی و اشخاص و نیز نظارت بر شفافیت از طریف نقد درمانی خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:24 توسط رضاآزادمنش |
|
|
افغانستان و توسعه فرهنگی رضا آزادمنش بحث از فرصت ها و زمینه های گذار به توسعه از مباحث عمده در جامعه شناسی توسعه بوده و در ابعاد چون توسعه سیاسی ، توسعه اقتصادی ، توسعه اجتماعی و توسعه فرهنگی قابل بحث می باشد. مفهوم توسعه فرهنگی از اواخیر قرن هفده هم به بعد از طرف یونسکو به عنوان یک سازمان فرهنگی، در مباحث توسعه مطرح شده و از مفاهیمی است که نسبت به سایر بخش های توسعه چون توسعه اقتصادی، توسعه اجتماعی و توسعه سیاسی از ابعاد و بار ارزشی بیشتری برخوردار است و تأکید بیشتری بر نیازهای غیرمادی افراد جامعه دارد. بنابراین فرایندی است که در طی آن با ایجاد تغییراتی در حوزه های اداری، شناختی، ارزشی و گرایشی انسان ها، قابلیت ها و باورها شخصیت ویژه ای را در آن ها بوجود می آورد که حاصل این باورها و قابلیت ها، رفتار وکنش های خاصی است که مناسب توسعه می باشد. به عبارتی حاصل فرآیند توسعه فرهنگی کنار گذاشتن خرده فرهنگ های نامناسب توسعه ای است. در تعریفی نیز گفته شده که «منظور از توسعه فرهنگی دگرگونی است که از طریق تراکم برگشت ناپذیر عناصر فرهنگی (تمدن) در یک جامعه معین صورت می گیرد و بر اثر آن، جامعه کنترل موثری را بر محیط طبیعی و اجتماعی اعمال می کند. در این تراکم برگشت ناپذیر، معارف، فنون، دانش و تکنیک به عناصری که از پیش وجود داشته و از آن مشتق شده افزوده می شود.» نکته ای که در بحث از فضای مفهومی توسعه فرهنگی حایز اهمیت است این است که در مواردی، توسعه فرهنگی را با فراموش کردن و بریدن و گسستن با سنت های گذشته یکسان می انگارند. در حالی که تعبیر «توسعه فرهنگی» به معنای گسستن از سنت های گذشته نیست، زیرا سنت ها، انباشت و ذخیره تجارب گذشته یک جامعه است. توسعه بر مبنای گسترش سنت ها و تجارب گذشته انجام می پذیرد نه بر اساس نفی آنها. توسعه فراگردی است که در آن سنت ها و تجارب گذشته از نو و بر اساس نیازهای تازه، بازاندیشی و بازسازی می شوند. از این جهت مفهوم «هویت فرهنگی» نیز از توسعه جدا نیست. در جامعه شناسی توسعه، بحث از توسعه فرهنگی بدلیل ارزشی بودن مفهوم توسعه از جایگاه بالایی برخوردار می باشد و مهمترین بعد توسعه بحساب می آید. گرچه اکثر اصطلاحاتی که در مباحث توسعه مطرح است را نمی توان به حوزه های مشخص توسعه ربط داد زیرا اکثر این اصطلاحات بدلیل چند وجهی بودن و نیز بدلیل رابطه داشتن میان همدیگر به مفاهیم بینابینی توسعه تبدیل گردیده است. اما با آن هم، شکاف ها و تعارض های قومی- طبقاتی، سطح سواد، ارزش ها و هنجارهای فرهنگی از عمده ترین مفاهیم توسعه فرهنگی بشمار می رود. از دیدگاه جامعه شناسی تغییر شکاف ها، تعارضات، بی سوادی، خرده فرهنگ های باز دارنده توسعه و بعضی ارزش های جزم گرا و مطلق اندیش شاخصه های اصلی توسعه نیافتگی و مانعی برای توسعه یافتگی و بهبود وضعیت زندگی در کشورهای جهان سوم هستند که در این کشورها به نسبت کشورهای توسعه یافته از عمق و شدت بیشتری برخوردار می باشند. توسعه اقتصادی که نیازمند زیرساخت های قوی اقتصادی، سرمایه انسانی متخصص، صنعت و فنآوری و... می باشد بنا به وضعیت و شرایط موجود جامعه افغانستان به این زودی ها امکان پذیر نبوده ولی بحث از توسعه فرهنگی بدلیل داشتن هویت فرهنگی قوی در گذشته افغانستان، وجود ارزش های عقلانی و هنجارهای مبتنی بر عقلانیت تساهل در این جغرافیا از اهمیت زیادی برخوردار می باشد. زیرا اکثر مشکلات فراروی توسعه یابی فرهنگی در افغانستان نتیجه شرایط جنگ و سال ها خونریزی در این جامعه بوده و با توجه به دارا بودن وسایل برای رسیدن به توسعه فرهنگی و بوجود آمدن فضای نسبتاً آرام می توان با مدیریت دقیق به توسعه فرهنگی دست یافت. پس مهمترین چالش هایی که فراوری توسعه فرهنگی در افغانستان قرار دارد عبارت است از شکاف و تعارضات قومی- مذهبی، پایین بودن سطح سواد، و بعضاً ارزش ها و هنجارهای ضد توسعه که می توان با راهکارهای ذیل آن ها را مهار و از بین برد. و از طرف دیگر دست یابی به توسعه فرهنگی، زمینه ساز توسعه اقتصادی و سیاسی نیز می باشد. منظور از شکاف و تعارضات قومی– مذهبی که عامل باز دارنده توسعه فرهنگی می گردد، این است که شکاف های قومی- مذهبی عملاً موجب تقسیم و تجزیه جمعیت و تکوین گروه بندی ها و قومیت های خاص می گردد و این گروه بندی ها ممکن است تشکل های قومی- مذهبی باشد و یا یک تشکل سیاسی. در بررسی شکاف های اجتماعی باید به تنوعات جغرافیایی و تنوعات تاریخی توجه داشت زیرا نوع و شمار و نحوه صورت بندی شکاف های اجتماعی بر حسب عوامل گوناگون از جامعه ی به جامعه دیگر و از زمانی به زمانی دیگر در درون یک کشور نیز متفاوت است. یعنی شکاف های قومی- مذهبی فعلی جامعه افغانستان را با شکاف های قومی- مذهبی دوران طالبان نمی توان یکسان پنداشت بلکه شکاف های امروزی غیرفعال و خفیف بوده و شکاف های دوره طالبان بشدت فعال و به تعارضات قومی- مذهبی انجامیده بود. شکاف های قومی- مذهبی بدلیل بوجودآوردن تعارضات و اکثر رقابت های خود محور و انحصارگرا به عقب مانده گی و رکود فکری- فرهنگی منجر گردیده و زمینه ساز توسعه نیافتگی فرهنگی می باشد. پایین بودن سطح سواد در افغانستان که از یک طرف به عنوان یکی از شاخصه های توسعه نیافتگی مطرح می باشد از طرف دیگر رشد فکری- فرهنگی که از جمله شاخصه های توسعه یافتگی است وابسته به آن بوده و یکی از جدی ترین چالش توسعه فرهنگی در افغانستان است. همچنان بعضی ارزش های جزم گرا وافراطی و نیز خرده هنجارهای ضد توسعه نیز که از چالش های توسعه فرهنگی قلمداد می گردد. در جامعه افغانستان وجود داشته و نمونه های آن را می توان در تفکر طالبا نیزم و... مشاهده نمود که قابل حل می باشد. از دیدگاه جامعه شناسی توسعه دیدگاهای وابستگی، دیدگاه نوسازی و دیدگاه نظام جهانی از جمله مهمترین راهبردهای توسعه مطرح بوده ولی نباید فراموش کرد که بسیاری از راهبردهای فوق به نوعی برگرفته از کشورهای غربی و غافل از زمینه ها و ساختارهای درونی افغانستان می باشد. با آن هم دست یابی به توسعه فرهنگی در افغانستان را می توان با راهبرد نوسازی تحلیل نمود. نوسازی دیدگاهی است که در پی تبیین موانع درونی و داخلی در کشورهای جهان سوم می باشد. به تعبیری این نظریه معتقد است که باید ساختارهای درونی و داخلی جوامع جهان سوم را آماده و مقید پذیرش پویش های نوسازی کنیم. با در نظر داشت این دیدگاه و توجه به چالش های توسعه فرهنگی در افغانستان، میتوان با الگوهای تکثرگرایی در حوزه قوم، فرهنگ، مذهب و سیاست به شکاف های اجتماعی و در نهایت به تعارضات اجتماعی جامعه افغانستان نقطه پایان گذاشت. و نیز با گسترش مراکز تحصیلی و بالا بردن کفیت تحصیلی در جامعه افغانستان و با آگاهی دادن به مردم از هویت فرهنگی و... زمینه های توسعه فرهنگی را فراهم نمود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:23 توسط رضاآزادمنش |
|
|
استراتژی جدید جنگ + یک ماده دیگر= استراتژی کارا جنرال مک کریستال فرمانده نظامیان آمریکایی در افغانستان سه ماه پیش، پس از آنکه حدود صد غیر نظامی در جنوب غرب افغانستان در نتیجه حملات نظامی آمریکا کشته گردیدند، بنا به واکنش های جدی ملی و بین المللی بجای جنرال مک کرنن فرمانده پیشین این نیروها منصوب گردید. وی که با شعار تدوین استراتژی جدید و جلوگیری از تلفات غیر نظامیان وارد معرکه کاروزار شد، در ابتدا امیدواری های زیادی خلق نمود. جنرال مک کرستال کار خود را با بازدید از مناطق مختلف افغانستان و صحبت با بزرگان قومی و نخبگان اجتماعی و نیز دیدار با رهبران جهادی آغاز نموده مدعی شد که استراتژی جدید را با توجه به بستر اجتماعی- سیاسی جامعه افغانستان تدوین خواهد کرد. مک کریستال چند وقت قبل اطلاعات جمع آوری شده ای خود را که در طول سه ماه بدست آمده بود به مقامات نظامی آمریکا و قصر سفید پیشکش نموده و بعد از مدت کوتاه رسانه ها از تدوین استراتژی جدید جنگ در افغانستان خبر دادند. بررسی چگونگی ابعاد نظامی این استراتژی نه وظیفه ما است و نه در خورحوصله این گفتار؛ زیرا از یک طرف نویسنده این سطور کارشناس نظامی نیست و از طرف دیگر در این نوشته فرض گردیده که این استراتژی زمانی کارا خواهد بود که ماده دیگری نیز به آن اضافه گردد. کارا بودن این استراتژی استخراج شده از لابلای گفتگوهای رسانه ای و مصاحبه های کارشناسان مسائل نظامی می باشد. یعنی اکثر کارشناسان مسائل نظامی ادعا نموده اند که بدلایل ... این استراتژی می تواند چشم انداز خوب و کارا را در پیش داشته باشد. اما بحث ما این است که هر استراتژی که باشد کارا بودن آن نیازمند توجه به بستر اجتماعی- فرهنگی آن جامعه بوده و در صورت نادیده گرفتن واقعیت های اجتماعی- فرهنگی هیچ استراتژی کارا نخواهد بود. یعنی تدوین استراتژی های نظامی- جنگ و یا تدوین استراتژی سیاسی همواره با در نظر داشت بستر اجتماعی- فرهنگی یک جامعه صورت می گیرد. با این پیش فرض، فرض ما این است که؛ بدلیل ادعاهای جنرال مک کریستال مبنی بر اینکه واقعیت های اجتماعی- سیاسی افغانستان باید در نظر گرفته شود، تأکید بیشتر روی افغانی شدن امورات نظامی گردیده است، کارشناسان مسائل نظامی نیز آن را تا حدود تأئید نموده است؛ بناً این استراتژی تا حدود کارا خواهد بود. اما ماده ای پیشنهادی ما این است که: «نیروهای نظامی خارجی از توقیف چندین ساعته مسافران در شاه راه ها، احترام گذاشتن به قوانین ترافیکی در شهرها و از تیراندازی های بی جا به سمت موتروانان بی گناه جلوگیری نمایند». این ماده بدلیل بالا بودن بار فرهنگی آن از اهمیت بالا برخوردار می باشد. زیرا توقیف بی مورد مسافران در مسیر شاه راه ها بدون هیچ دلیل منطقی، احترام نگذاشتن به قوانین ترافیکی و تیراندازی های بی مورد به لحاظ فرهنگی توهین به انسانیت و ارزش های انسانی افغانها بوده و هیچ افغانی برای مدت مذید آن را بر نمی تابند. بر نتابیدن این وضعیت شورش گری و طغیان را بدنبال خواهد داشت که از یک طرف فاصله میان ما و آنها (میان افغان ها و خارجی ها) زیاد گردیده و نفرت ها زیاد می شود و از طرف دیگر روحیه هرگونه همکاری با نیروهای خارجی را از افغان ها گرفته و صف مخالفان را افزایش می دهد. واقعیت این است که اکثر مردم که در شاه راه ها بدون هیچ دلیلی ساعت ها بند می مانند نه تنها خشم گین و از نیروهای خارجی منفور می گردند؛ بلکه آنان را به انتحاری های باالقوه تبدیل نموده است. زیرا آنان از یک طرف این عمل کرد احمقانه ای نیروهای خارجی را توهین بخود تلقی نموده و از طرف دیگر ادعا دارند که مهمانان به صاحب خانه تبدیل شده است و این یک امر قابل قبول برای افغانها نخواهد بود. تجربه تاریخی افغانستان بخوبی حساسیت افغان ها را در برابر خارجی ها به اثبات می رساند. بی توجهی به قوانین ترافیکی در مناطق پر ازدحام شهرها و نیز تیراندازی های خود سرانه که از آغاز ورود نیروهای خارجی به افغانستان بیش از صدها تن را به شهادت رسانیده است، از مواردی دیگر هستند که بار فرهنگی داشته و منجر به خشم مردم می گردد. پس خوب است که به این موارد نیز توجه صورت گیرد تا جلوگیری باشد از تکرار اشتباهات گذشته نیروهای خارجی در افغانستان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:23 توسط رضاآزادمنش |
|
|
مشارکت سیاسی زنان در انتخابات افغانستان رضاآزادمنش تحقیقات موجود در جوامع بشری امروزی حاکی از آن است که برابری سیاسی زنان با مردان در جوامع کنونی بیشتر جنبه ی حقوقی دارد تا واقعی. به باور خیلی ها موانع گوناگون بر سر راه مشارکت سیاسی زنان در سراسر دنیا و بخصوص در افغانستان وجود دارد. از دیدگاه جامعه شناسی جنبش های اجتماعی زنان، جنبش های سیاسی زنان وقتی شکل می گردد که خود جوش، رقابت آمیز، گروهی، سازمان یافته و مبتنی برایدثولوژی مناسب و خاص جنبش زنان باشد. در صورتی که مشارکت سیاسی زنان به تحریک گروههای اجتماعی دیگر (بویژه به خواست مردان) صورت گیرد، غیر رقابتی باشد یعنی برای تائید مواضع قدرت مستقر انجام شود، فردی و پراکنده باشد، یعنی بصورت جنبش گروهی و سازمان دهی جمعی صورت نگیرد و به ویژه اگر بر وفق علایق و اخلاقیات مردانه ظاهر شود یعنی مبتنی بر ایدثولوژی کاذب مردانه باشد، به معنای واقعی کلمه مشارکت سیاسی زنان نخواهد بود. بلکه این گونه عملکرد های زنان بیشتر شبیه قرار گرفتن آنان بجای ابزارهای رسیدن به اهداف سیاسی مردان می باشد. به باور دکتر حسین بشریه رفع موانع حقوقی و نوسازی اجتماعی تدریجی ضرورتاً موجب گسترش مشارکت زنان در زندگی سیاسی نمی گردد. چنانکه در جوامع غربی نیز رفع این موانع زمینه مشارکت سیاسی زنان را گسترش نداده است. این واقعیت موجب رواج برخی نظریات در خصوص حدود توانای مشارکت زنان در زندگی سیاسی گردیده است مبنی بر این که طبع زنان با سیاست به معنی قدرت و خشونت الفتنی ندارد. در جوامع غربی و بخصوص در نگرش های لیبرالی نسبت به مشارکت زنان در زندگی سیاسی تأکید می شود که زنان باید خودشان را با واقعیت زندگی سیاسی سازش دهند و فعالیت های مردانه لازم را کسب کنند. از سوی دیگر در نظریات سوسیالستی و فمنیستی ضمن پذیرش عدم الفت طبع زنان با واقعیت قدرت به معنای رایج در جوامع صنعتی مدرن تأکید می شود که راه حل نه تغییر در خصلت زنان بلکه تغییر در ساخت قدرت و مالکیت است: دولت و سیاست پدیده ای مرد سالارانه است و تنها با تغییر در ساخت قدرت می توان زنان را از لحاظ سیاسی فعال ساخت وگرنه مشارکت زنان در زندگی سیاسی به مفهوم فردی رایج آن در حقیقت به معنای زن زدایی است.(1 ) بطور کلی دو گرایش عمده در این مورد وجود داشته که یکی گرایش لیبرالی که هدف آن افزایش مشارکت زنان در درون نظام سیاسی مستقر بوده است و دیگری گرایش سوسیالستی که تغییر در نظام سیاسی- اقتصادی موجود را شرط رهایی زنان می داند. جنبش سیاسی زنان و اندیشه های مربوط به آن را باید از انقلاب کبیر فرانسه به پس پیگیری نمود. یکی از نویسنده گان فرانسوی اعلام داشت که : «همچنانکه زنان حق دارند که بالای چوبه دار بروند به همین سان نیز حق دارند که بالای سکوی خطابه بروند.(2 )» در طی انقلاب فرانسه زنان به تشکیل گروه های انقلابی زنان پرداختند. همچنین در نیمه قرن نوزدهم هواداران سن سیمون و فوریه دو تن از سوسیالست های اولیه از حمایت از حقوق زنان دم می زدند. در نیمه دوم قرن نوزدهم تقاضای برابری زنان در زندگی اجتماعی- سیاسی به صورت بارز مطرح گردید. در افغانستان نیز بعد از دوره امانی حضور زنان کم و بیش در محافل عمومی، و ... احساس می گردید که این وضعیت باروی کار آمدن طالبان تغییر نموده و حتی بیرون رفتن زنان از خانه جرم تلقی گردیده و از فعالیت های اجتماعی آنان در حوزه های عمومی جلوگیری صورت گرفت. منظور از مشارکت سیاسی زنان در افغانستان مجموعه ای از عملکرد های سیاسی چون اشتراک در تظاهرات ها ،اشتراک در احزاب سیاسی ،اشتراک در نهاد های دولتی ،اشتراک در جنبش های ازادی خواهانه ،اشتراک در رای دهی و رای گیری،اشتراک در محافل سیاسی و... بوده که در این گفتار به ان ها به عنوان مشارکت سیاسی زنان نگاه شده است . بدون شک مشارکت سیاسی زنان افغانستان بصورت عملی ان پشینه ای تاریخی چندان ندارد . زیرا از یک طرف نظام های سیاسی در طول تاریخ افغانستان معمولا استبدادی بوده و در ان نه تنها زنان بلکه اکثر از اقشار جامعه اشتراک نداشته اند و از طرف دیگر فضا های ایدئولوژیکی افغانستان فرصت های مشارکت سیاسی را از زنان گرفته بود . یعنی تاریخ مشارکت سیاسی زنان در افغانستان با عدم مشارکت زنان و تک محور بودن مردان را حمل می کند. اصلاحات امانی ، جان فشانی های ناهید شهید و... ریشه های حضور زنان در اجتماع را یدک می کشند اما به هیچ عنوان مشارکت سیاسی به مفهوم واقعی ان نبوده است .گرچه که این حرکات با سرکوب و فشار کماکان ادامه داشت که دوران کمونستی اوج حضور زنان در اجتماع را نشان می دهد اما این حرکت بنا به دلایل چون حرکت های تند زید ارزش های مذهبی و ... در دوره های بعدی مهار گردید و زمینه رشد نیافت. دوره مجاهدین این وضعیت در اجتماع های کوچک خلاصه می شد و هیچ نوع گسترش در زمینه های مشارکت سیاسی و حتی اجتماعی زنان بوجود نیامد . بعد از این دوره در زمان طالبان اوج مخالفت با حضور زنان در سیاست و اجتماع بوجود امد و از هرگونه فعالیت زنان در فضا های عمومی جلوگیری به عمل امد. حادثه یازدهم سپتامبر و حمله نظامی امریکا در افغانستان و بعد از ان کنفرانس «بن» و شکل گری دولت جدید افغانستان نقطه ای عطف برای زنان افغانستان بحساب می آید که در اولین دوره حکومت انتقالی افغانستان شاهد وزارت امور زنان و در رأس آن یک زن افغان برای اولین بار به عنوان وزیر قرار گرفت. این دوره که فضای سیاسی- اجتماعی نسبتاً باز را برای فعالیت های زنان افغانستان بوجود آورده بود موج جدید زنان شاغل، دانشجو، متعلم و حتی کاندیدا ریاست جمهوری افغانستان را بدنبال داشت. یعنی در اولین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان دکتر مسعوده جلال و در این دوره ریاست جمهوری دکتر فروزان فنا و شهلا عطا کاندیدای ریاست جمهوری بوده و این مشارکت نشان دهنده مشارکت نسبی زنان در زندگی سیاسی می باشد. این حرکت ها مثل سایر حرکت های سیاسی و اجتماعی بدلیل مشکلات پسا منازعه بودن ،بحران زده بودن و... خوب انجام نگردید. پس نباید فراموش کرد که مشارکت سیاسی زنان در افغانستان بدلیل عقده های دوره های پیشین و نیز بی سواد بودن اکثر جامعه افغانستان با چالش های جدی روبرو می باشد که با ماهیت جنبش های اجتماعی- سیاسی زنان به مفهوم واقعی کلمه منافات دارد.زیرا از یک طرف تاکنون کدام جنبش سیاسی زنان که بصورت آگاهانه و نقادانه تشکیل نگردیده و مشارکت سیاسی . اجتماعی زنان اگاهانه و فعالانه وجود نداشته و از طرف دیگر مشارکت زنان در حوزه های اجتماعی- سیاسی همان طوریکه گفته شد بر وفق علایق و اخلاقیات مردانه صورت گرفته است. همچنان عقده های دوران جنگ و بی سوادی ،بجای مشارکت سیاسی- اجتماعی زنان به مفهوم واقعی ان ، فسادی اخلاقی، شی وارگی ،بی ظرفیتی و... را بدنبال داشته است. عوامل یاد شده از جمله مهمترین چالش های می باشد که فراوری مشارکت سیاسی زنان وجود داشته و مشارکت اجتماعی- سیاسی زنان در افغانستان نیازمند باز خوانی دقیق تجربه هفت ساله زنان در حوزه های سیاسی- اجتماعی می باشد. در غیر این صورت ادامه ان تکرار تجربه ناکام خواهد بود.یعنی حرکت های اگاهانه بر مبنای ایدئولوژی های زنانه می تواند در تحقق واقعی ان کمک نماید . واقعیت های عینی نشان می دهد که اکثر حرکت های سیاسی و اجتماعی زنان در افغانستان پسا طالبان نا خود اگاه و عقده ای صورت گرفته که این امر نتیجه خوبی را به دنبال نخواهد داشت. این در حال است که مشارکت ساسی زنان در انتخابات افغانستان خوب توصیف گردیده و دو تا از زنان افغانستان به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری و بیش 40 فصد در شوراهای ولایت کاندیدای بوده اند و از سوی دیگر در روز انتخابات نیز در اکثر مناطق حضور زنان به پای صندوق های رای دهی پر رنگ بوده است . گرچه که در بعضی مناطق این مشارکت به شدت تمام کم رنگ بوده است اما بحث بر سر کمیت نیست . اگر حضور زنان در پروسه انتخابات از مبارزات انتخاباتی گرفته تا روز رای دهی و رای گیری اگاهانه و عاقلانه صورت گرفته باشد گام به پیش خواهند بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:22 توسط رضاآزادمنش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
محمدرضاآزادمنش دیپلوم نویس جامعه شناسی
|
|
RSS
|